پژواک
پژواک اندیشه و کتب خوانده شده
روایت دوم همین ترم ، افتخار شاگردی دو نفر از پر تجربه ترین اساتید دانشکده هم نصیبم شده؛ استاد تمام و چهره های ماندگار کشوری. قصد دارم روایتی کوتاه از یکی از این اساتید برجسته رو ، به بهانه هفته معلم، نقل کنم. رفتار متواضعانه و پدرانه استاد ، باعث شده مهری از ایشون به دل همه ما بشینه ، طوری که تقریبا از یک هفته قبل از روز معلم ، به تکاپو افتادیم تا برای قدردانی ، هرچند کوچک، هدیه ای برای ایشون تهیه کنیم. خوشبختانه با استقبال و همکاری کل بچه های کلاس تونستیم هدیه ای فراهم کنیم و چند تا از دوستانم رفته بودند و از ایشون خواسته بودند که اگر براشون مقدور هست روز سه شنبه (هفته پیش) بریم بیرون که با استقبال خوب ایشون مواجه شده بودند و برای ما این فرصت پیش اومد که وقتی رو خارج از کلاس هم ، در محضر استاد بزرگوار و عزیز باشیم. از هم صحبتی و هم نشینی دل نشین با استاد که خاطرات زیبایی خلق کرد ، تنها به دو سوالی که از ایشون پرسیده شد ، بسنده میکنم؛ یکی سوالی که یکی از همکلاسی ها پرسیدند، موقعی که ایشون داشتند خاطرات تخصیلشون (که بخشیش اختصاص داشت به تحصیل ایشون در خارج از کشور) رو تعریف میکردند و دوم سوالی که در راه بازگشت و توی ماشین خودشون از ایشون پرسیدم ( تقریبا نقل به مضمون). ۱-آقای دکتر از اینکه برگشتید ایران پشیمون نیستید؟ - نه چرا باید پشیمون باشم؟ ۲- آقای دکتر ، به نظرتون نسل الان نسبت به نسل قبل چه وضعیتی داره؟ - اینکه بخوایم مقایسه کنیم زیاد درست نیست و اینکه بگیم نسل قبل و نسل بعد. به هر حال، هر کدوم شرایط خاص خودشون رو داشتند و در شرایط زمانی خاصی بودند. - از نظر علمی چی؟ -رقابت الان بین بچه ها خیلی شدیدتر شده ، البته چون فارغ التحصیلها زیاد شده و شرایط پیدا کردن کار نسبت به زمان ما خیلی سخت تر شده ، طبیعیه. اما اینکه بخوایم دانشجو ها رو بر اساس اینکه درس میخونند یا نمیخونند به خوب و بد تقسیم اشتباه هست ، نه اینطوری نیست ، همه دانشجو ها خوب هستند. بالاخره هر دانشجویی شرایط و مشکلات خاص خودشو داره، ممکنه این رشته براش سخت باشه یا دوست نداشته باشه یا مشکلات خاصی داشته باشه.. باید تمام ابعاد زندگی فرد رو در نظر گرفت. البته ما چون استادیم دوست داریم که بچه ها درس بخونند و درسی رو که میدیم پی گیری کنند اما این به این معنی نیست که دانشجوی زرنگ رو بهتر بدونیم. --- برای من که خیلی جالبه استادی که خودش با سختی های زیادی دکتری گرفته و استاد تمام هست و ... عناوین و القاب دیگه ، شرایط مختلف افراد رو درک کنه ... البته الحمدلله چیزی که در دانشکده و رشته ما به خوبی و به وفور دیده میشه، بروز عینی ضرب المثل " درخت هر چه بارش بیش ، افتاده تر" هست.
* در همون مدتی که با استاد بیرون بودیم ، یکی از دانشجوهای قدیمی ایشون با پسر بچه کوچکشون اومدند پیش ایشون که میشد شادی استاد رو از این دیدار احساس کرد. روایت اول آخرین تجربه تحصیلم در این مقطع مواجه شده با اولین تجربه تدریس یکی از استادها ٬تجربه ای متفاوت. ترم پیش تلاش کردم که به جای این درس، درسی با استاد راهنمام بگیرم که به علت تداخلش با یکی از درسهای اصلی که باید میگرفتم موفق به گرفتنش نشدم و به اجبار این درس رو گرفتم. اما حالا بعد از گذشت چند ماه ٬ خوشحالم که این واحد رو گرفتم. بعد از مدتها ٬ باز هم با استادی مواجه شدم که براش ادای جمله کوتاه "نمیدانم" در برابر جملات طولانی حدس و گمانهایی که تنها دور زدن سوال هست آسان هست! و این کار به من هم ٬ به عنوان یک معلم کوچک٬ جرات بخشید تا محکمتر از قبل٬ این جمله رو ادا کنم . اما چیزی که برای من عجیبه غربت این جمله در بین بعضی از هم کلاسی هاست ٬ به حدی که بعضی این جمله رو یک وصله ناچسب برای مقام دانای کل استاد (؟) قلمداد میکنند! گاهی چنان دنبال یک چیزی میفتیم و اون رو طلب میکنیم که انگار نداشتنش مساوی هست با پایان دنیا! گاهی چنان غرق در امتیازات و اعتبارات دنیایی میشیم که فراموش میکنیم که اینها همش یک قرارداده ؛ چیزی شبیه بازی های بچه ها. حتی توی بازی بچه ها هم ، برنده حقیقی اونی نیست که با جر زنی، برای هیچ و پوچ، دل دوستاشو شکسته و شاید قهر هم بکنه، برنده واقعی اونی که با وجود تلاشش ، دلی رو خریده و حتی شاید در بین بازی دوستی ای رو آغاز کرده باشه. ما وقتی به بازی بچه نگاه میکنیم ، خوب میفهمیم که این بازی نهایتش از چند ساعت فراتر نمیره و اگر بچه ها با هم دعوا کنند میدونیم که اشتباه میکنند ، حتی ممکنه به این رفتارشون بخندیم ، شاید هم یاد دوران کودکی خودمون بیفتیم و از کارهای اون موقع خودمون، که بی شباهت به حال این بچه ها نیست، بخندیم اما اصلا حواسمون نیست که این دنیا هم کوتاهه گاهی چنان باورمون میشه موندنمون که رفتن رو فراموش میکنیم ، اصلا از رفتن میترسیم و این دنیای ... به جای بهتر ترجیح میدیم ، حتی ممکنه اون جا رو هم حراج کنیم یا به رایگان از کف بدیم گاهی چنان ذهنمون رو به رسانه ها سپردیم که اصلا فکر کردن رو هم از یاد میبریم، غافل میشیم از حقایق! اصلا متوجه نیستیم توی دنیا چه خبره ؛ از یک طرف میزنند طبیعت رو خراب میکنند و با تبلیغات رنگین و القای تنوع طلبی ما رو هم در این خرابکاری ها شریک میکنند و به این کارشون سرعت میدن ، از طرف دیگه هم انجمن تشکیل میدن تا حمایت کنه از طبیعت!! و.. نمیدونم ما کجاییم؟! حواسمون کجاست؟!! طببیعت به کنار، ما با خودمون داریم چه کار میکنیم؛ با خودمون؟ با جسممون؟ با روحمون؟ داریم با خودمون چه کار میکنیم ؟ کاش یک لحظه درنگ میکردیم و از خودمون میپرسیدیم....." به کجا چنین شتابان؟!!!" همه ی مطالبی را که بر منبر می گفت از عمق وجودش بر می خواست. به مولایش می گفت: «السّلام علی الخَدّ التَّریب و البدن السّلیب و الشّیب الخضیب». از آقا و مولایش می خواست که همین ها را نصیببش کند. بالاخره دعایش مستجاب شد، جسدش را در دیار غربت بدون غسل و کفن با دست های بسته پیدا می کنند در حالی که در اثر شلیک گلوله ها به سرش همه ی محاسنش خون آلود شده و سر تا سر صورتش را خاک های غربت فرا گرفته بود، بر بدنش آثار شکنجه های شقاوت و سنگدلی دیده می شد، این ها آرزوهایی بود که همواره اظهار می داشت و مستمعان روضه اش خوب به خاطر دارند... ... او جان بر کف همچنان کوهی استوار ایستاده بود تا مکتبی را که به آن عشق می ورزید، در دورترین نقطه عالم رواج دهد، شیعیان کشور گویان را تشویق می کرد تا نام دخترانشان را فاطمه بگذارند... ... و عشق به صاحب الزمان را در دل های آن ها زنده می کرد... ...شباهتی هم با مولایش ابالفضل العباس دارد؛ خورد شدن اعضای بدنش در زیر شکنجه هاس ظالمانه و وحشتناک دشمن، خوردن دو گلوله تیر به هر دو چشمش و شکنجه و ضرب و شتم در حالی که دسن و پایش بسته بود و از خود نمی توانست دفاع کند. به هنگام بازگشت "محمد حسن" از کالج مطالعات اسلامی شهر جرج تاون در نزدیکی ساختمان سازمان ملل متحد در گویان پس از تیر اندازی های مکرر برای ایجاد رعب و وحشت، وی را از اتومبیلش بیرون کشیده و ربودند!... ...نمی دانم در آن لحظه های سخت بر او چه گذشت شاید به یاد آن عاشورای آخری بود که همواره بر غربت حسین می گریست و زیارت عاشورا را مورر می کرد و می گفت: «یا لیتنا کنّا معکم» ----------------------------------------- برگرفته از کتاب ماه گویان، انتشارات نقش ان شا الله در پست های آتی از این شهید بزرگوار بیشتر خواهم نوشت پ ن:دیشب خبردار شدم که چندی است حجت الاسلام شیخ حسین ابراهیمی پدر بزرگوار شهید ابراهیمی حیات فانی را بدرود گفته اند.امید آنکه روح عزیز به مقصد رسیده در جوار رحمت الهی و محشور با معصومین و فرزند شهیدشان شادتر و صبر در راه ماندگان غم ایشان را فزونتر باد. مدتی است طولانی که به برنامه های صدا و سیما ، به ویژه تلویزیون حساس شدم ، و دچار حیرت میشم از بی توجهی بعضی از مسئولین در به نمایش گذاشتن برنامه های خوب و آموزنده و مطابق با اصول اسلامی و فرهنگ غنی ایرانی و براساس شرایط کنونی! از تکرار سریالهایی با محتوای یکسان اما درسهای آموزنده ای نه چندان مورد نیاز امروز ما، و تقلیدی کورکورانه از بعضی از سریالهای خارجی یا سریالهای موفق قدیمی! در این بین ، گاهی بعضی از این برنامه ها ، نه تنها کاری با فرهنگ ما ندارند بلکه اساسا ضد فرهنگی هم هستند و اون وقته که دل آدمی رو به شدت به درد میاره و بدتر از اون هم تقدیر و تشکر از چنین برنامه هاییست! اما فعلا از این سریالها که بگذرم ، چیزی که چند روز پیش دیدم و باعث حیرتم شد یک تبلیغ تلویزیونی بود؛ توی این تبلیغ ، که به اصطلاح تبلیغ بیمه بود، پسری که در کنار ساحل بر دوش پدرش سوار هست از اون میپرسه که حالا که تو مراقب منی کی مراقب تو هست؟ و جواب مسلما نه خدا بلکه بیمه است! و اونها فراموش کرده اند که " الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین" !! و افسوس از این فراموشی ها که کم نیستند! اونهم برای چه چیز بی ارزشی ! دو دريا را دو رخشان گوهر يکدانه پيدا شد میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ، بهانه خلقت، و قرآن ناطق، امام جعفر صادق (علیه السلام) ، بر عاشقان مبارک باد. منبع شعر : رحلت جانسوز بزرگمردی که به تصریح قرآن کریم در طول عمر پربرکت و شریفشون جز به حق و وحی (سوره نجم) سخن نگفتند تسلیت عرض میکنم
امروز از دیروز به مرگ نزدیکتریم ، به خدا و ائمه چطور؟!!
الحمدلله خدا همه چیز به من داده، زندگی خوب... یکی از همین چیزهای خوب هم داشتن دانشجوهای خوب هست ، مخصوصا وقتی که باز هم اونهامیبینی ، وقتی که میبینی تشکیل خانواده دادند و زندگی موفقی دارند آدم خیلی خوشحال میشه.. یکی از شادی های ما دیدن دوباره شماهاست. مثل همین آقای ... که امروز دیدیم با بچه اش بود و حالا هم یک شرکت تاسیساتی داره و دیگه خودش برای خودش استاد شده و از من هم واردتره. *
![]()
"به جای این همه متفکر، فیلسوف، سیاستمدار، نظامی و نیز فیزیکدان و حقوق دان اگر همه ی نیروهای خود را که پراکنده کردید به صورت انیشتین وگالیله و بوعلی سینا و فلان و فلان و فلان اگر این نیروها را جمع می کردی و به صورت یک علی علیه السلام به ما تحویل میدادی وضع ما روبراه می شد"
با بی اعتنایی گفتم بخوان.
دختر شروع کرد به خواندن ابتدا با بی توجهی گوش می دادم ولی دو سه خط که خواند دیدم مثل اینکه می خواهد حرف حسابی بزند.
مجموعا مقاله ای بود در حدود بیست خط و پر محتوا که مضمون آن چنین است:
ادامه مطلب
دو جان جان جان دو دلبر جانانه پيدا شد
دو سرو ناز يا دو نازنين ريحانه پيدا شد
دو شمع آفرينش يک جهان پروانه پيدا شد
دو سرّ داور هستي دو جان در پيکر هستي
يکي پيغمبر هستي يکي روشنگر هستي
يکي سر الّه اکبر يکي وجه الّه اعظم




| Design By : Night Skin |


